تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

ديوار بي حصار

پنجشنبه هفتم آبان 1388

عيدتون مبارك..

دوست دارم صدات كنم تو هم منو صدا كني

من تو رو نگاه كنم تو هم منو نگاه كني

دوست اونه كه دوستشو نگاه كنه

اگه دردي مي بينه دوا كنه

قربون كبوتراي حرمت

قربون اون همه لطف و كرمت.

 

مشکلی پیش امده انگار

آخر مقادیر زیادی دهان باز مشاهده میشود

و تعداد محدودی انگشت اشاره به سمت مقصر احتمالی

کمی که میگذرد ، صاحبان انگشتهاي اشاره ،

كه شايد دهانشان كمتر از بقيه باز باشد

شروع به تاييد كردن ميكنند و سرانجام

تصميم گرفته ميشود ،

مقصر يا شبه مقصر و يا ... را مي آورند و حلش ميكنند

خوب كه حل شد او را ميبخشند

و بعد سر انگشت تدبير بر چانه مينهند و بار ديگر نتيجه ميگيرند كه "خيلي ميفهمند...!"

پ.ن:رفيق!امروز ديگر هيچ نمانده از تخيلات ساده ام در ان روزها.همه ي ان لحظه هاي مبهم كوهي از اثبات گذشته ساخته اند برايم.

پ.ن:نمي دونم چرا وقتي تو اسمان شدي همه رفتن دنبال پيدا كردن اسمان هاشون...يعني اسمان اين دنيا انقدر زياده؟

پ.ن:بعد اين همه وقت از تبريك تولد قشنگ امام رضا نتونستم بگذرم و دعوتتون نكنم و بهتون تبريك نگم.اگه يه روزي بايه شور قشنگ تولد تك تكشون رو تبريك گفتم .اگه يه روزايي اين وبلاگ باعشق مدينه به روز ميشد و حالا انقدر خاكستريه بااين حال شور اون صحن قشنگ ازادي هيچ وقت از يادم نميره..

به كرم خودش يه روز دوباره...

عيد همتون مبارك...مارم دعا كنيد..

۸۸/۸/۷          

ياحق.

15:6 | فرياد |

یکشنبه سوم آبان 1388

"پ ر و ا ز"..

زیبا سلام..

زيبا يك روز ديگر يك ساعت ديگر و يك لحظه ديگر را به من بخشيدي براي زنده ماندن.. براي از تو گفتن و براي از تو شنيدن .

ممنونم...

گوش كن ...

صداي زمين را مي شنوي ؟ چگونه تسبيح خدا مي گيد ...

«خدا بزرگتر از توصيف انبياست

خدا تو جوونه انجيره

خدا تو چشم پروانه است ..

وقتي از روزنه پيله اولين نگاهش به زمين مي افته »

پروانه ...

كاش من پروانه بودم .

كاش خدا در چشم من هم بود..

كاش مي پريدم ..

خسته ام از اين خزيدن بيهوده ..

 

نگاه دوم

براي پروانه شدن بايد مرد و زنده شد.. بايد عادت كرم خاكي بودن رو كنار گذاشت .. بايد ريسك كرد..

كرم خاكي هم پرواز رو دوست داره اما توي نظر اون آسمون خيلي كوچيكه..

به اندازه اي كه با بالا رفتن از يه درخت خودش رو تو آسمون حس مي كنه ..

اون نمي دونه كه هر كرم بالقوه استعداد پروانه شدن داره .

اون نمي دونه كه آسمون بزرگتر از گستره ديد يه كرم خاكيه ..

اون فقط طبق عادت مشغول خوردن برگ هاست و بالا رفتن از درختي كه شايد اون رو پيش خودش يه نردبون براي رسيدن به آسمون تصور مي كنه .

 

نگاه سوم

براي اين كه قدرت پرواز پيدا كني بايد از خيلي چيزا دل بكني

بايد چند وقتي عادت روزانه ات رو عوض كني. بايد خودت رو جدا كني از جمعيتي كه مانع رسيدنت به آسمون ميشن.

اونها تنها كارشون خزيدنه .. نمي دونن كه در درونشون يه پروانه آروم گرفته ..

همون پروانه اي كه با گذر زمان اميدي به دنيا اومدن نداره..

براي اين كه بتني پرواز كني بايد دور خودت پيله ببافي

دور بشي از خيلي چيزها .. تلاش كني .. تو مي توني پروانه بشي اگر بخواي !

بايد توي پيله به آب و آتيش بزني تا بتوني بال پرواز پيدا كني

اين معجزه نيست.. قدرت دروني ماست.

اما انگار پروانه شدن را دوست نداريم وگرنه...

نگاه چهارم

 اينجا نقطه صفر پروانه شدن است

برگ هاي توت ما را فريب دادن .. ما تمام اين سال ها فقط پيله تنيديم .

واي اگر پيله ها ما را خفه كند.

واي اگر تا ابد كرم بمانيم .

گوش كن .. صداش رو مي شنوي ؟

- پروانه كجا بودي ؟ تو قرار بود از اول فقط دور اين بام بگردي .. چرا اينقدر دير آمدي؟

واي اگر فصل پروانه شدن ما نرسد ..

واي اگر تا ابد كرم بمانيم ...

اينجا نقطه صفر پروانه شدن است. كسي از بيرون كمك مي كند تا تو رها شوي ..

 

پ.ن:عاشق این پستت بودم مداد سفید...

پ.ن:کاغذها خط خطی میشن...ناگه ها خط خطی میشن...نوشته ها خط خطی میشن...سفیدی ها خط خطی میشن...

من...تو..هممون خط خطی میشیم...ادمها خط خطی میشن...

اما نذار دلت خط خطی بشه...

بکش...یه حصار قشنگ بکش دور احساس دلت واسه خودت و خودش..بعد برا اون خط خطی کن..تقسیمش نکن..وقت براش تعیین نکن!

وقتی می خوای براش بگی بگو حتی شده بی صدا...

پ.ن:دلم خط خطی شده...بی صدای بی صدا...

پ.ن:کوله پشتیت خالی شده؟نترس مسافر...رهایی یعنی خالی بودن..تاخالی نشی نمی تونی پر شی...اگه بهت فرصت پرشدن دوباره داده گله نکن از قشنگی هایی که کنار اون زشتی ها ازت گرفته..تر و خشک همیشه باهم می سوزه..

این بار بگرد و گلچین کن...

پ.ن:خالی شدم...اسیر اسیر...

پ.ن:اوج می گرفتی تو پرواز...تو شروعی که نمیدونستی چرا شروعش کرده؟اما حالا می خوای باپایان مصیبت اوج بگیری...حالا حس می کنی تو شروع تو بندی..

پرواز راضیه به رضا..

اینجا همه می پرسند حالت چطور است.اما کسی یکبار از من نپرسید بالت...

زمینی ها بی بال و پر نیستن...فقط پرواز رو نمی فهمند..مرغ دل فقط اسیر فکر بی بال و پریه..وگرنه همیشه پرواز رو خوب بلده...

رهاش کن..

پ.ن:رهاش کن...

پ.ن:مثل طوفان بود...مثل طوفانه...می بینی؟همیشه می برد...می اورد...

حالا..

برد..

برد..

برد؟

کجا؟کی؟چرا؟

چرا...


12:0 | فرياد |

جمعه یکم آبان 1388

پاییز ای مسافر خاک الوده...

میان  عالم  و  شاعر

دشت  سر سبزی  هست

اگر عالم  از ان بگذرد 

حکیم  می شود

و اگر شاعر  از  ان بگذرد

پیامبر.

پ.ن_يه ديواره...يه ديواره...يه ديواره...

صداي اصلانيه و تكرار اين روزها...


16:0 | فرياد

یکشنبه نوزدهم مهر 1388

دانی چه گویم؟

جاده،

گفتي،

يعني«رفتن»؟

جاده يعني تكرار همين واژه؟

دريغ!

دوست دانايم!

دانا باش!

كه حقیقت بس غمناك تر است

جاده رفتن نيست

كه تو بتواني بااساني،

چند كمند

سوی افاقي چند

از پي صيد ابعاد زمان اندازي

كه به دام اري اهوهاي«مي روم و خواهم رفت و خوا...»

كه به بند اري اهوهاي چست زمان را

*جاده«رفتن»نيست

(جاده مصدر نيست!)

جاده تكرار يك «صيغه»ي غربت بار است

جاده يك صيغه كه تكرارش

گردبادي است كه باخود خواهد برد

_كه برد_

هرچه برگ و بر باغ دل تو

هرچه بال و پر پروانه ي پندار مرا

جاده«رفتن نيست»

جاده طومار و نواري نه و جوباري

جاده يعني

رفت!

رفت!

رفت!

همين!

........................

هر فرود خنجري

از صعود خون كنايتي است

مرد!

اين عروج نيست؟

تا رسالت ترا كنيبه اي؟...

*

هر صعود خون

از فرود خنجري اشارتي است

اين سقوط نيست؟

(ديدار در فلق_منوچهر اتشي)

(هر وقت اسمشو مي بينم ياد مهراد اتشي ميفتم و مهرام!!!)

 

 

 

+حرفهايي رو كه هميشه خودم به همه ميزدم و به خودم گفتي و انگار حالا من مجبورم دوباره همون حرفهارو باور كنم و به خودت بگم...به قول تو نمي تونم نه...سعي مي كنم....

+اين روزها روزاي خوبيه.اروم و بي دغدغه.نه شور داره و نه شور مردگي.به قول درسا خلوت و راحت...

+بهشت باروني كم كم داره از پشت ابرا مياد بيرون...اين روزاش خيلي قشنگه...مثل روزاي اول پيدا شدنش...اگر همسفرانه اش غبار نگيره...

+شايد با بادها حكايتي است.شايد كه بادها بادند...

+طبق معمول حرفها دارم اما این دفعه حوصله ی گفتن ندارم.

+باعرض شرمندگي بابت اين كه مدتيه مياين اينجا و بي جواب ميمونين.يه كم سرم شلوغه و فرصت زيادي ندارم.تايكم برنامه هام درست شه شرمندتونم كه سر نميزنم.و ممنون بابت كامنت ها.سعي مي كنم جواب كامنت هارو تو قسمت كامنت دوني بدم.

+مسابقاتمون به زودي شروع ميشه.خيلي برام دعا كنيد كه مهمه و حيثيتي... 

+ اين شما هستيد كه عادلانه انتخاب خواهيد كرد.دار و دسته ي من و دموكراسي ديكتاتورهارا يا،دار و دسته ي دوستان من و ديكتاتوري دموكرات هارا...؟!

+آي..آ د م  ها....

 یاحق...


16:44 | فرياد |

پنجشنبه نهم مهر 1388

كاش چو پاييز بودم...كاش چو پاييز بودم

دنبال قبرها که بگردی، می فهمی پیرهای شهر زندگی را بیشتر می شناسند

و سخت است میان سیمان های خیس پیدا کردن قبرت

که تنها نشانش خنده ی توست بر فرازش، که دیگر نیست

تا آمدنتان زیاد مانده است ای نا بسامان ترین تماشاگران

که تنها سرگرمیاتان دیدن ترس من است از دیده شدن زخم های پنهان بدنم

دلم خیالی می خواهد عاری از زندگی

همانگونه که دلم زندگی می خواست عاری از خیا ل

و عجب خموده ام در میان خویش به یاد آن روز که بی خویش از این خواب گذشتم

به یادم نیاورید، که خنده هایتان و ناز قدم هایتان را قاب کرده ام به دیوار خانه ی ابدیم

و هر روز گوشه ی این گوشه را می خراشم به باقیمانده ی ناخن هایم

و عمق شکاف هر روز بشتر و بیشتر می شود

که مبادا بدزدید خاطرات کس دیگری را به کلامتان

که هرکس می داند سهم خنده اش را از مرگم

که ... ؟

عجیب حزن قریبی دارد این روزگار

و زندگی که آآشفتگیش را مدیون ندای گنجشککانی است که آرامش را به هیاهو فریاد می زنند

شما را به خدایان نپرستیده تان قسم، شمشیرهایتان را تیز کنید، طاقت کبودی ندارم!

 

 

پ.ن1_در فصل زرد پاييز بيم از دريچه دارم،ديدن نمي توانم كوچ پرندگان را...

پ.ن2_چه غريبه پاييز امسال...از هميشه غريب تر...

پ.ن3_بهشت بارانيمان در هياهوي تنهايي ها گم شد...

پ.ن4_دارم سعي مي كنم.مقدمه ي تونستن.نه خودش.

پ.ن5_فكر كردم كه قالب رو عوض كنم.به گفته ي خيلي ها قشنگه.اما از سرماي تجمليش يخ ميزنم...تاببينم چي ميشه.

پايين نوشته هام خيلي وقته نمي نويسم نه؟

ياحق...

 


18:33 | فرياد |

چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388

تكرار حرفهايم...

مطلب پايين رو بخون و بيا...تكراريه ميدونم اما بخون و بيا..

امان از راه بي عابر امان از شهر بي شاعر

امان از روز بي روزن امان از اين همه رهزن

امان از باده بي باده امان از سرو افتاده

امان از تيغ بي دردان به جاي بوسه برگردن

امان از سايه ي بي سر بر اين درگاه درداور

امان از ناتمام تو امان ازناتمام من

امان از روز بي رويا امان از شام مرگ اوا

امان از جاي صد دشنه ميان چين پيراهن

امان شعله ي اخر هجوم باد و خاكستر

كه از پروانه ي پرپر اجاق شب نشد روشن

امان از باده بي باده امان از سرو افتاده

امان از تيغ بي دردان به جاي بوسه برگردن...

ببار اي خوب ديروزي

براين بازار خودسوزي

كه اين غم خانه ي بي قيد

ندارد اه مرد افكن

 ميان گفتن و خفتن

ميان ماندن و رفتن...

داشتم دنبال شطرنجش مي گشتم كه يه هو رسيدم به اين...شروع كرد به خوندن...منم شروع كردم به نوشتن...

اگه مطلب پايين رو نخوندي راهت رو بگير و برو...چون حد فهمت اندازه ي همون جمله ي "زيبا بود" و منم خوش ندارم از رفت و امد اين زنده  هاي بدبخت خواب تو اين صفحه...

بهت برخورد؟

عيب نداره...به منم خيلي برخورد...خيلي بيشتر از تو...به منم خيلي برخورد وقتي يه مخلوق خدا خودش رو تحويل گرفت و به 4 ميليون ادم گفت خس و خاشاك...

به منم خيلي برخورد وقتي شعور منو نه در حد خر كه مثل يه گاو فرض كردن و جاي دادگاه محاكمه نمايش كمدي جلوم گذاشتن و گفتن بفرما...نوش جان...

به منم خيلي برخورد وقتي يه دوست عزيزي از سخنراني ميون مراسم احبا نهايت استفاده رو كرد و گفت خطبه هاي طلايي اقاي مظلوممون رو اويزه ي گوشتون كنيد كه به خدا خيلي باگذشت و صبوره...

به منم برخورد وقتي سريال ماه رمضون رو به خاطر بازي يه اغتشاش گر پشت صحنه فيلتر كردن...

به منم خيلي برخورد وقتي يه "اقا"نشست اون بالا و گفت عليم وقتي متوجه خطر خوارج واسه اسلام شد حكم شمشير داد...

به منم خيلي برخورد وقتي ظالمي با دست عليل دم از مطلوميت زد كه نگاهش تير خلاص بود واسه ظلم شرعي...

به منم خيلي برخورد وقتي بچه ي مردم خودش رو از رو پل پرت كرد پايين پدرش صورتش رو باخون بچه اش شست...

اخ نميدوني چقدر به من برخورد..

اما خوب من بي خيال شدم...تو هم بي خيال شو...

اماديگه نه...اين يه قلم رو ديگه شرمنده رفيق...

اره...چقدر خنديدم به خودم اين سه ماه...نمي دوني چه خنده اي بود كه...

حالا كم كم اون بغض خشم داره سر باز مي كنه...

درد داشت...خيلي درد داشت...درد داشت وقتي جمله هايي رو مي خوندم كه اين همه سال تو گوشم خوندن كه متعلق به يه جاي دوره...يه جاخيلي دورتر از من و دور وريام..حالا نزديك بود...مثل رگ گردن...

درد داشت وقتي مجبور بودي باوجداني بجنگي كه هر روز بهت ياداوري مي كرد كه خودتي...

درد داشت وقتي ديدم عقلت...شرعت...دينت...ياسينه تو گوش خر...بعد بهت انگ ملهد ميزنن و تمام...

درد داشت وقتي شب بيست و يك تو روضه ها واسه اولين بار نشنيدي كه باهمه ي وجودت لمس كردي كه وقتي ميگن مگه علي نماز مي خوند؟يعني چي...

درد داشت وقتي ادماي دور ورت يكي يكي رفتن سراغ جنبه هاي قشنگ زندگيشون و موندي بايه مشت موجي جوگير كه سر سه سوت بادشون خالي ميشد و علي ميموند و حوضش...

درد داشت...

بودن در كنار ادمايي كه تشويقت مي كردن كه كاراي مهم تري هم هست و ادمايي كه از كوچكترين فهمي بر خذرت ميداشتن...

درد داشت انتخاب بين فهمت...يانجات شرايطت و ادماش...

درد داشت سه ماه تو ي خواب زندگي كردن...نه نفس كشيدن...

واسه من درد داشت...

هرچه را كه ساختم عاقبت شكست...

و بعد يكي يكي اونايي كه مونده بودن هم كنار كشيدن...و چقدر من بيزار شدم از ادمايي كه فكر مي كردم ميدونن كه نيازشون تكاملشون نيست و اونا اسير همين نياز ها عقب گرد كردن..و هنوز هم گير همين عقب گرد كردنند...

ياد اسفند و فروردين افتادم...

يه سري از بچه ها بايد خوب يادشون باشه...

مثل صحرا...رزا...جاويد...مداد سفيد...احسان..ساره...

قرار بود يه سري برنامه هارو شروع كنيم...يادتونه؟برنامه هايي براي بزرگ شدن...بلند شدن...باشور شروع شد...

اما...

نو نطفه خفه شد...

هركسي درگيري هاي خودش رو داشت...درگيري هاي عاطفي تمام زندگي هاي تكراري بغرنج!!!!!!!

بعد درگيري هاي سياسي شروع شد...

همه باجبهه گيري هاشون اومدن...

اولش خوب پيش ميرفت...

اما بعد...جهت گيري ها جدا شد...اونايي هم كه موندن شدن كپي رايت عقايد همديگه بدون هيچ بينشي از خودشون فقط تاييد كردن...

خوب روزاي بدي بود...همه از هم پاشيدن...بدجوري هم پاشيدن...

چند نفري شروع كردن به تند رفتن تو جناح خودشون...احترام هارو شكستن...دور شدن...از همديگه..از خودشون...از اهدافشون...از عقايد و ارمان هاي اصليشون كه يكي بود...

بعد فروكش كرد...اروم اروم همگي از صحنه محو شدن...چندتايي مونديم كه هنوز به خاطر اهدافمون باچنگ و دندون مي جنگيديم...

اما ميدون خالي شد...

و اينبار كسايي به ميون اومدن كه شايد خالي بودن جاشون خيلي بهتر از بودن شورزده و بي پشتوانشون بود...

حالا ديگه همه كارهاي مهم تري داشتن...خيلي مهم تر...به اندازه ي هرشب دلتنگي و جز زدن واسه اينده ي مزخرفي كه معلوم نبود كي قراره برسه...

اره احسان...

متهميم به كلاه بوقي...خيليم متهميم...

به جرم غرق شدن دوباره...

منم...گفتم بي خيال...شايد جاي ديگه بايد بود...جاي ديگه بايد تلاش كرد...شايد جاي ديگه نياز به حضورم باشه...حداقل نه اينجا كه هيچ تاثيري برچيزي نداره...

خسته شدم از شور دادن به اين و اون و اخرش خالي موندن خودم!

اما حالا مي بينم اين خستگي فقط مختص من نبود...

احسان....صحرا...جاويد...رزا...مداد سفيد ماگم كرديم اون چيزي رو كه دليل بودنمون بود...گم كرديم و جاش فقط پوچي رو پيدا كرديم و سكوت رو...

مامتهميم به اين سطح پوشالي...به دروغ هايي كه به خودمون داديم...

ديدم كه خيلي از نسل قبل و نسل قبل تر ما هم الان تو همين نقطه ان...تو نقطه ي اتحاد ما و نقطه ي از هم پاشيدنمون...

داشتم به بحث هاي وب پسر خاك فكر مي ككردم...

احسان خيلي زور داشت باجهلي سرو كله زدن كه هيچ ايه و منطقي توجيهش نمي كرد...

ولي من وايستادم...وايستادم كه بگم من نه واسه اون هدفي كه شما براش سينه چاك مي كنيد!نه!من واسه فهم خودم بلند شدم!

اما يه هو ديدم زهي خيال باطل...انگار نميشه بازاري كار نكرد...

اما من نمي خواستم هرجاكار و بار داغ تر بود بساطم رو پهن كنم...

واسه همين گفتم كنار ميشينم...اينجوري خيلي بهتر بود...حداقل اون زمان...

احسان حتي شروع اون برنامه ها هم شده بود يه بازي!نمي دونم اينو مي فهميدي يانه!اما من از تك تك جمله هايي كه رد و بدل شد حس مي كردم كه فقط داريم بازي مي كنيم...

اون چيزي رو كه دنبالش بوديم تو اون جريان پيدا كه نشد هيچ بدتر گم هم شد...

خودت رو نگاه كن...تو هم بعد از اون جريان دلسرد شدي...

و چقدر سخته كه فكر مي كني خيلي چيزها از دست رفته....

خيلي شعورها..فهم ها...باورها...عقايد...

و خيلي ادم ها...

و چقدر سخته كه مي بيني همه ي اون ارمان ها تو سير روتين زندگي اون ادما نابود شد...

حرف من اين بود...

دارم داريوش گوش مي كنم...

انگار بغضش پرميشه تو تك تك اين جمله ها...مثل بغض جمله هاي بهمن ماه...

مي خوام از حرفهاي خودتون براتون بذارم...

احسان:

سلام. فریاد طبق معمول دلم گرفته.
حق با توئه. ولی می دونی چیه؟! قبول داری همه چیز اتحاد می خواد؟ قبول داری یه دست صدا نداره؟ نمی گم این توجیه واسه واینستادنه ها! نمی گم.
فقط... فقط می گم باید تک تک وایستیم تا بفهمیم چی می خوایم یا نه؟! فریاد ما انگار نمی خوایم بیدار شیم. هیچ کدوم. هر کسی هم که یه کم دوست داره بفهمه یه سازی می زنه. هر کی واسه خودش ساز می زنه و هر کی هم خواست به ساز یکی دیگه می رقصه. مثل یه لشکر شکست خورده که هر کسی یه گوشه ای مشغوله. یکی داره سمفونی درد می زنه. یکی داره با ساز دهنیش اشک می ریزه. یکی دراز کشیده به معشوقه اش فکر می کنه. یکی نشسته خاطرات می نویسه. یکی ستاره ها رو میشمره. یکی بی دلیل گریه می کنه. یکی مثل موجیا دور خودش می چرخه.

آره فریاد عزیز...

من مست و تو دیوانه! ما را که برد خانه؟!

دلم گرفته فریاد... دلم گرفته...

نمی گم اینا بده. ولی الان چی لازمه؟ فریاد ما نه جنگ رو به اون معنی دیدیم و نه درد انقلاب دیدیم. ولی انگار فریاد بیشتر از نسل قبلی درگیر این قصه ایم. فریاد باور کن اگه نسل قبل چیزی داشت و شاید ذره ذره باخت ما اصلا از اول چیزی نداشتیم که ببازیم.
ما کجاییم در این بحر تفکر؟! تو کجایی!
دلم گرفته فریاد... گرفته...

 

پوريا:

طوفانی بود هوای فکرت...
حقمونه دیوار؟
از مدینه فاضله بگم.مدینه فاضله ای که به زور ببرندت از قبر هم بدتره.آره اینه داستان اون قبرکنی که رو افکارش خاک می ریزه.با خودش میگه اینا مال منن.خالیه خیلی خالی.هر شب به جای خالی بالهاش دست می کشه.دیواری که دور مغز هم نسل هاش ساختن.به پاره کردن کتابهای سروش.به گشت ارشاد.به لابی روشن فکری.
به تظاهر . به تزویر.هم نسلی های برچسب داری که باید دهنشون رو ببندن...
من اینم.خیلی کمتر.آره دیوار حقونه.درد.حرکتی که کردیم حرکت خوبی بود.انقلاب رو میگم.ولی...
آقای غفاریممکنه کرواتتون رو در بیارید؟آقای غفاری کمکی تشویش دارید.متوجهید که.
و می خوام بزنم تو دهنش ولی ریشش...
سکوت حقمونه وقتی یاد نگرفتیم فریاد بزنیم.وقتی بهمون یاد دادن همیشه میشه کوتاه اومد..

 

تنها:
اینه؟
اینه اون اتکایی که گفتی؟
من برات چی بگم اخه؟
وقتی اسطوره شکست که دیگه جایی واسه امثال من نمی مونه!
میگی بمون و نذار و بشکن و وجود داشته باش!میگه سقوط نکن!
چرا؟
کجای کار اشتباهه؟
کجای کار خط خطیه؟
چرا همیشه درست خطا میشه فریاد؟چرا یه برا نمی گیم خطا درست شد!و این اشتباه بود؟!
حرف من اینه!
اینی که اینجا یه ضربدر قرمز کشیدی روش!

 

رهگذر:

اون روزها ما نبودیم و ندیدیم

پایان دوران سیاهپوستان انجیل به دست

و اغاز هزاره ی چهارمِ هوا کردنِ فیل رو

روزگار سپری شده ی منجیان سالخورده

ما ندیدیم بشود با قاشق کف سلول تونل زد

اصلا" انگار از اول تاریخ کوچکترین اتفاقی نیفتاده باشد...

 

 خيلي ها رفتن...

از لينك هاي من خيلي ها وبلاگاشون رو تعطيل كردن...اونايي هم كه هستن تو كمان...ولي اي كاش...اي كاش فقط يه بار ديگه...

فقط يه بار ديگه مجالي براي فكر كردن پيدا مي كرديم...

اي كاش...

 چقدر بده كه اين  من واقعيمون باشه وچقدر بدتر كه من واقعي گم باشه...

خيلي حرفها داشتم اما ديگه بسه...

خواهش مي كنم فقط كسايي كامنت بذارن كه مثل قبل مطالب رو مي خونند و مي فهمن...


14:36 | فرياد |

چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388

حرفهايم..

 

دوباره ميسازمت وطن

اگرچه باخشت جان خويش

ستون به سقف تو ميزنم

اگرچه بااستخوان خويش

دوباره مي بويم از تو گل

به ميل نسل جوان تو

دوباره مي شويم از تو خون

به سيل اشك روان خويش

اگرچه صدساله مرده ام

به گور خود خواهم ايستاد

كه بركنم  قلب اهرمن

به نعره ي انچنان خويش

اگرچه پيرم ولي هنوز

مجال تعليم اگر بود

جواني اغاز مي كنم

كنار نو  باوگان خويش

دوباره مي سازمت وطن

اگرچه باخشت جان خويش

ستون به سقف تو مي زنم

اگرچه بااستخوان خويش...

دلم مي خواست مثل همون وقتها كه سركلاس انشاپرشورترين مقاله ها رو بااون صداي كوبنده به رخ زمين و زمان مي كشيدم امروزم حداقل اون لحن رو به رخ خودم بكشم.ولي راستش همين كه داشتم اين شعر رو تايپ مي كردم ناخوداگاه يه پوزخند نشست رو لبم.اخه يه نمه سخته ادم بخواد  خودشم گول بزنه و به خودشم دروغ بگه كه چي؟اين روزها انقدر تو جاهاي مختلف اين بحث هاي احمقانه ي ناسيوناليستي رو شنيدم ديگه يه لحظه خودمم خندم گرفت كه بازم بخوام اين همه شعار رو كه خودش ابروي شاعرم مي بره نمي دونم براي چندمين بار تكرار كنم.

مافرزندان كورش,فرزندان ايران زمين به نام اهورامزدا نجات خواهيم داد يگانه ميهن ارياييمان را...

باور كنيد اين جملات بيش تر از اون كه تاثير گذار باشند خنده دارند...

تاكي؟تاكي هرچي تو گوشمون خوندن رو تكرار كنيم؟اهاي ...الو....ملت...چي بگم وقتي خودممم يكي از اون هزارتا گوسفند خاموشم كه"بخورند تابخورندشان و بنوشند تا بدوشندشان"

اهاي ناجي ايران زمين...كدوم مدينه ي فاضله رو مي خواي احيا كني عزيز من؟...

....

حالا صحرا...

حالا من مي خوام جوابت رو بدم...

گوش كن...صدا صداي كيه؟!...

اهان...افرين...داريوشه...داريوش...همون اسطوره ي وطن پرستي كه خون رو تو رگات به جريان مي انداخت..!

داريوشه...داريوش هويت دختر نريمان...

گوش كن صحرا...اينه صلابته نگار نريمان...وقتي مي كوبه و مي دونه و مي جوشه...نه...بهتره بگم مي خروشه...

اينه خشم فرهاد...خشم فرهاد واسه غزل فرياد تو تك تك نگاه هاي گم كرده...نه گم شده...

مي خوام از تكيه گاه برات بگم...از اوني كه ساخت تاخودش فرو نريزه...و فرو ريخت تا ديگري بسازتش...

مي خوام از زنجير برات بگم...از زنجيري كه انكار در عين نيازه...زنجيري كه مي سوزونه تا خاكستر كنه...خاكستر كنه تاسرد شه...

اخه وقتي سرد شد ديگه بال هاش گر نمي گيره ...اخه شعله ي شعار خفه ميشه...ديگه نيست تاباشه...وقتي نبود نيازي به تجلي نيست...وقتي سوخت امروز بود...و وقتي خاكستر شد  بسترش شد فردا...

وفردا دروغ خواهد بود از استقامت كوه هايي كه پابرجايندو اسمان هايي كه هرگز برزمين طمع نخواهند كرد...

اره...

سوخت ...

خاكستر شد...

ولي از پشت مه...مه...

مي خوام برات از گندم بگم...گندم...وقتي مادرم حوا بود...وقتي من ادم مادرم حوا بود و فرزندم حوابود...

وتو رفتي و هنوز...خش خش گام تو تكرار كنان...مي دهد ازارم...ومن انديشه كنان غرق اين پندارم...

كه چرا خانه ي كوچك ما سيب نداشت...

قناري خاطره ي قفسه...قفس تو عظمت سردرگمي...رو ديوار بارنگ قرمز بزرگ نوشتن خائن!

يه دختر چادري ميون جمعيت وايستاده...

شهر من شهر دعا..همه گنبدهاش طلا...شهرتو شهر فرنگ...ادماش ترمه قبا...

تو به فكر  جنگل اهن و اسمون خراش

من به فكر يه اتاق اندازه ي تو واسه خواب...

مي خوام از امال بگم...از ارمان...از اوج....از نهايت...

از چيزي كه باديدن اون عكسها اشك تو چشمهات جمع مي كنه...اشك خشم...نگو تاكي...بگو از كي...بگو براي كي؟بگو چرا كي...

رزا باتوام...اينه امال صحرا پاي تخته سياهه روبه رو يه مشت نگاه معصوم؟

اينه باور و اقتدار  ايماني كه به هدف داري؟

بذار برات بگم...

نه صحرا...نه تنها براي تو...نه روي سخنم باتو...

حرف من به همه ي صحراهاي اين زمين باير ...كه به بخششش فخر مي فروشه!همه ي صحرا...و صحراها...

از چي بگم من؟

از دانشجوي شريف و اون طرز فكر؟از روشنفكر نخبه ي امروز و اون هويت؟

از مهندس اين مملكت و اهدافي كه سربه فلك مي ساييد و امروز خاموش خاموش يه گوشه ي اين دنياست تابياد و باشه و بره؟

از بهمن بگم؟بهمن؟از چيه بهمن بگم؟از اونايي كه سعي مي كنند بااون چيزي كه از توجيه نيازشون...نياز بودنشون ياد گرفتن امروز همه چيز رو فتح كردن؟هر روز يه حرف...يه مثلا حقيقت...يه جنبش...يه اظهار وجود...كاري ندارم درست ياغلط....مثل تمام اون وبلاگ هايي كه اين چندوقت بهت نشون دادم...كه چي صحرا؟اره؟كه چي؟

ازاوني كه زير نور ديسكو دو پيك ميزنه و يه گوشش به نواي عيشش يه گوشش به شعارها از خاك من ميگه؟

از من و تو بگم؟

من و تويي كه نشستيم چون جبر تاريخه؟چون نبايد از ياد برد كه نميشه؟چون خسته ميشي از اين خواسته هاي سرگرم كننده؟از نقد به اوني كه نشست و به اوني كه رفت و ايستاد؟فقط نقدش؟

چندتامون؟

من؟تو؟رزا؟يلدا؟شبگرد؟كي؟استادمون؟كي ؟چرا؟

شروع كنيم؟چي رو؟چيزي كه امروز از اون شكوهش يه رنگ مات مونده تاريشخند  كنيم اون اعتقادات كوبنده رو؟

ازتو مي پرسم پوريا...تاكي؟چرا؟كجاييم؟رو هوا؟واسه كدوم مدينه ي فاضله صبح رو شب مي كنيم؟واسه كدوم بازيه پوشالي؟باكدوم ماسك حماقت؟

از تو مي پرسم جاويد...تو بگو...تاكي بگيم و گفته هامون رو به دستاويزي از دو كلمه بند كنيم كه هستيم؟كه ماهم ديديم؟كه فهميديم؟چي رو؟يه چيز سادش رو بگم..از اين وطن اريايي...از اون بحث جنجالي انقلاب چي فهميديم؟چي از جونش مي خوايم؟خداييش تو فهميدي؟براي چي دفاع كرديم؟چي رو نقض كرديم؟

از تو مي پرسم احسان...دلمون به چي خوشه؟به چيزهايي كه مي بينيم و سكوت مي كنيم؟واسه چي جنگيديم؟تو رو خدا كجا وايستاديم ما؟كجا بوديم؟به كجا رسيديم؟به امروز خاكي كه قطره قطرش رو فقط ديديم؟

نگاه كنيد...عروسكين...پوشالين...نيستن...نيستيم!امروز رفتي و ورق ورقش رو مرور كردي و از برشدي...ورق ورق چيزي كه رفت و چيزي كه به جاي خودش گذاشت...توجيه ماچيه؟اين كه شناختيمشون؟اين كه يه روز ازش دفاع كني و بعد باخودت كنار نياي كه چرا؟چه كرده بود اين ادم؟امروز سياسي مي نويسه...فردا معضل اجتماعي...امروز از شريعتي مي نويسه...فردا نقد شاملو مي زنه...امروز دو اتيشه مي كوبه و ميره تمام حذب مخالفي هارو...فردا تو جبهه ي مخالف ايه مياره...تمثيل ميزنه...امروز راستيه وفردا چپي ها مقدمن..امروز بده...فردا بدتره...امروز دانشجوي روشنفكر و فردا پايه ثابت فروشنده اي بچه خركن ولنتاين؟مارو كوبيدن ...اره نسل سوم انقلاب...ماخودمون نخواستيم!اين بلا رو سرمون اوردن..هه..مام مثل بزغاله وايستاديم چون نمي تونستيم!دست مانبود!!!...

بدا به حالت نسل سوم انقلاب كه سوختي....بدا به حالت!!!

به كجا رسيديم ما؟!

تو بگو عليرضا...تو بگو اون عكسا كه گذاشتي و منو اتيش زد چي بود؟كي بود؟يه پسر 17 ساله؟چند ساعت موند و بعد رفت تو پستوي ذهن؟چقدر از گندم حاج احمد!!!اقا بگيم؟چقدر رنگ كنيم جعل سندهاي اعتقادات شسته رفتمون رو؟كه مبادا يه روز گرد حقيقي بودن روش بشينه؟

تو بگو كيميا؟...جوون اين مملكت!تو كجاش وايستادي؟تو كجا جاپات رو محكم كردي؟هان؟

تو بگو مداد سفيد...بگو بازي كردن بانفس يه وجود يعني چي؟بگو چجوري بازندگي بازي كردي؟بگو مهره هاش سياه بودن ياسفيد؟بگو مگه نه اينكه هميشه خدا همشون هم كيشند و هم مات؟بگو كيلومترها رو باهواپيما بري زودتر ميرسي به رويا يا زميني بري؟بگو 275 كيلومتر راه واسه رسيدنه يا واسه رفتن؟مي ري تابرسي ياميري تاياد بگيري هدف ها چجوري عوض ميشن؟

اهاي اقامحسن كه رفتي كه سيم خاردار نباشي!...تو بگو از چي فرار كردي؟

تو بگو چي رو باختي سارا؟

اره....اره...اينا رو من بايد جواب بدم...من از تك تك شما و از خودم جواب خواستم...از...از..از...

جواب بدين...مي خوام برسم به يه جايي....جايي كه امديوارم بهش برسم...اگر تو تك تكتون يه جو هم وطني هست خودتون رو بگردين ببينين چقدر؟چقدر؟

چقدر فهميديم؟اصلا فهميديم؟چي داريم به خورد خودمون مي ديم؟چي؟

من نمي دونم چي گفتم...نمي دونم...نمي خوام بدونم...خيلي سوختم باحرفهاي اين چندوقت...

هرچي فكر كردم هيچ چيز نبود...هيچ چيز...

منتظر حرفهاي همتون هستم...

قسمت اول مطلب مال صحرا بود...وبلاگ صحرا به اين ادرس:

ققنوس در زنجیر

 مطلب كاملش اونجا هست...خواستين برين و بخونين...

 

مطلب پايين همون چيزيه كه باعث شد بنويسم...يه سكانس از فيلم دست هاي خالي...

*******************************************

عين مراسم شب اعدامه نه؟

بااين شمع به دنيااومدم...نه...يه ساله شدم.

مامان؟!يادته مي گفتي كه دومين سال تولدم خرمشهر ازاد شد؟

خرداد۶۱!

دو....سه....چهار..

باباميومد...اما هيچ وقت نبود!

هفت...هشت...نه...

جشن تكليف گرفتيم...باباديگه نيومد...

گفتي ...گفتي دشمن مي خواسته كرمونشاه رو بگيره. بابات اسير شده دخترم...

اسم عملياتش چي بود؟هان؟

اهان...خودم مي گم...عمليات مرساد...

ولي كرمونشاه كه خيلي از خونه ي ما دور بود؟!

گفتي مياد....تو درس بخون بابات مياد...خانوم مهندس شو...بابات مياد...باشه...

يازده...دوازده...سيزده...چهارده....پونزده...شونزده...هفده...

اسرا اومدن...اما باباي من نيومد!...

بعضي دوستاي بابا اومدن يه چيزهايي گفتن...مامان سوخت...من اتيش گرفتم...

مامان يادته؟دانشگاه قبول شدم...چه ذوقي كردي!بابا اصلا نمي دونست گريه كنه يابخنده!

هفده...نه هفده رو شمرده بودم...هيجده..نوزده...بيست...بيست و يك...بيست و دو...بيست و سه....بالاخره بابا اومد..

منم...منم...فوق ليسانس گرفتم...

نه!خاموش شدم!

تولدم مبارك!دست بزنيد!

واي...بابا...مورچه هه رو نگاه كن!ميدوني كه مورچه ها 200 سال عمر مي كنند؟

البته...اگر اعدامشون نكنند...

 ببخشيد كه طولاني شد...

ياحق!


14:35 | فرياد

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388

تکرار اذان...

 شب گذشته بود و شب آخر بود...

شب ۱۹ با علی همسفر کربلا

شب ۲۱ با عادل همسفر خاطرات عمره

حالا با بهنام همسفر کربلا..

...

بهت گفتم همیشه دوست داشتم زیر آسمون احیا بگیرم.. جا نشد بریم توی مسجد.

نشستم زیر آسمون خدا و روبروی مناره های مسجد..

گفتی: رو بروی اون گنبد سبز زیر اون آسمون لاجوردی وقتی با عطر یاس مست شدی یادم کن...

علی اس ام اس داد: اگر یاد کربلا کردی برام خیلی دعا کن...

...

سرم رو بالا گرفتم. پرچم روی مناره با وزش باد حسابی داشت می رقصید.

رنگ سبز چراغ مناره ها با دل آدم بازی می کرد..

چه نسیم خنکی میاد امشب..

همون جا حس کردم که این آرامش قبل طوفانه..

...

بهنام گفت می خوای مست بشی؟

گفتم پایه ام .. اساسی

یه بسته کوچیک کاغذی درآورد..

خودش بود.. تربت کربلا.

گفتم بذار موقعی که روضه رو شروع کرد

...

بهنام بسته رو باز کرد

گفتم بسم الله..

یا حسین...

...

محمود کریمی اومد و گفت امشب زیارت عاشورا می خونیم!

خدا چه خبره امشب..

...

السلام علیک یا اباعبدالله...

پرچم بالای مناره دیگه تکون نمی خورد

باد قطع شده بود.

...

با بچه ها نشستیم و نمی دونیم چی بگیم ..

اولین باری بود که توی این سه روز اومدیم توی حرم امام حسین..

همش توی حرم حضرت عباس بودیم.

داشتم عین خواب زده ها این ور و اونور رو نگاه می کردم..

به یاد توصیه های همه اونایی که قبل سفر بهم التماس دعا گفتن.

فریاد گفته بود حسابی نگاه کنم..

شروع کردیم به خوندن زیارت عاشورا.. بچه ها به من گفتن بخون..

السلام علیک یا اباعبدالله...

...

راست می گفت محمود معمولا توی مراسم ختم آخرش روضه ی امام حسین می خونن.

حالا هم مراسم ختم امام علی بود و باز هم روضه ی پسرش..

السلام علیک یابن امیرالمومنین..

...

اولین بار بود که بهت می گفت داداش..

گفتی چی شد که اینو گفتی؟ من یه عمری منتظر شنیدن این بودم..

عباس گفت مادرت اینجا بود..به من گفت پسرم !

السلام علیک یابن فاطمه سیده نسا العالمین...

...

زیارت اربعین که میخوندیم توی حیات نشسته بودیم و چون حیات رو مسقف کرده بودند فقط گنبد

 معلوم بود و اون پرچم سرخ بالای گنبد ..

چقدر قشنگ بود رقص پرچم بالای گنبد..

چه نسیم خنکی.

...

.

.

.

...

اللهم لک الحمد حمد الشاکرین...

...

خدایا به حق علی...

به حق خودت و رحمتت.

بک یا الله..

...

زیبا سلام..

زیبا هوای حوصله ابریست..

وایسادم روبروی گنبد خضرا و به یاد سفید مثل شب رادیو و زیبا سلام جلیلوند خوندم..

...

علی..

فقط می دونم هیچی ازش نمی دونستم و نمی دونم.

نجف که بودیم اینو خوب فهمیدم..

یادش به خیر ایوون طلا و کمیل شب جمعه و شب خداحافظی..

به علی

...

مادر مادر چشاتو وا کن

یه بار برا خودت دعا کن

چی میشه بر سر من منت گذاری؟

چرا دیگه امیدی به موندن نداری؟

غم تو دلم میشینه آرزوم همینه نرم از مدینه .. خداحافظی مدینه و ..

به فاطمه

...

وای .. محمود کاش این شعر رو نمی خوندی..

تازه یه کم آروم شده بودم..

غریب کاری به جز جود و کرم نداره

آقام تو مدینه ست ولی حرم نداره..

باالحسن

...

شهید اونیه که سر به بدن نداره

آقام رو زمینه ولی کفن نداره ...

دلم برا حرمت پر می زنه برا حرمت پر می زنه .. سینه برای تو دلبر می زنه..

بالحسین

...

...

...

...

قربون کبوترای حرمت ..

دلم برات تنگه .

( امروز علی گفت میای بریم مشهد بعد از عید فطر؟! یعنی نمیذاری یه روز هم از خواستنم بگذره ؟!)

به موسی بن جعفر

...

...

...

بالحجه...

..

بقیه رو خودمون به دعا اضافه می کنیم ..

به ابالفضله ...

به قاسم..

به علی اصغر..

به علی اکبر..

به زینب..

...

خدایا شکرت...

اللهم ارزقنا زیارت الحسین فی ادنیا و شفاعه فی الآخره ...

یا حسین

پ.ن: همچنان قدر نشناس این شب های قدریم !

+ورق دوم خاطرات امانه به قلم من...


11:54 | فرياد |

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388

طرح کمک به کودکان بی سرپرست.

بی مقدمه میگم.

چندتا از دوستان به روال سال های گذشتشون اقدام به یه طرحی کردن توی ایام ماه رمضون.گفتن که امسال اینجا هم مطرح کنیم که اگر کسی خواست شرکت کنه بسم الله...

هرکسی هرچقدر که دوست داره به این بچه ها توی این شب ها کمک کنه دیگه پای خودشه و واسه دل خودش..

سال هاي پيش اين دوستان اين طرح به صورت افطاري توي مدارس ابتدايي مناطق محروم برگزار مي كردن اما امسال چون ماه رمضون به سال تحصيلي نخورده تصميم دارن كه ببرن در خونه هاشون...

تمام اين طرح وبرگزاريش به عهده ي يه سري از دوستانه و ما فقط واسطه ايم.

هركس كه خواست سهيم بشه از طريق كامنت خصوصي اعلام كنه كه من راهنماييشون كنم براي اقدام كردن..

یاعلی.


17:10 | فرياد

چهارشنبه یازدهم شهریور 1388

اذان...

پس نمي خواي بياي؟

_نه...قسمتمون نيست امشب...

هنوز  كه معلوم نيست وقت هست اگه بخواي قسمت ميشه.

_نه نميشه...

--------------------------------

_هنوزم مي توني بياي؟

اره...بيام؟

_كي ميتوني بياي؟

20 دقيقه ي ديگه.

--------------------------------

ماه رو نگاه كردم....از سرخي به خونش يه هاله ي مات مونده بود و بس...

عقب تر از اون جا...كنار ديوار نشستم.هنوز دور ورم خاللي بود...قران رو باز كردم و شروع كردم به خوندن...

گفتم امشب قسمت من نيست....به خاطر خيلي چيزها...امشب پشت در اين خونه موندن هم قسمت من نيست...

يه خانومي كنارم نشست.گفت:تسبيح داري دخترم؟ تسبيح ابي يادگار مشهد رو در اوردم و دادم دستش.يه لبخند زد و گفت:انشاالله كه دلتم مثل تسبيحت قشنگ باشه امشب...

قران تموم شد.بستمش و سرم رو اوردم بالا.تقريبا همه جا پر شده بود.هنوز دعا رو شروع نكرده بودن.همين جوري نشستم و محراب رو نگاه كردم.الله بالاي محراب خاموش بود..

گوشيم لرزيد و اس ام اس اومد.

"يادمه قبلا ها اين موقع بهم مي گفتي التماس دعا.اما حالا من بهت ميگم واسم دعا كن.ياحق"

دلم گرفت...ياد پارسال اين موقع افتادم كه باچه دلي براش دعا مي كردم.اومدم بعد اين همه وقت جوابش رو بدم دعا شروع شد...

------------------------------

چراغ هارو خاموش كردن.سرم رو تكيه دادم به ديوار.

صحرا برگشت نگام كرد و گفت:الله ات خاموشه...

صورت ها زير چادر ها گم شد و من هنوز محراب رو نگاه مي كردم.

اومده بودم.بعد يه سال واسه اين لحظه...واسه اون نور...همه ي اين راه رو به خاطر اون الله سبز اومده بودم...واسه اين كه يه بار ديگه دلم رو بلرزونه...

صداي گريه ميومد و من هيچي نمي شنيدم...اشكي هم نبود..

صداي حداديان كه گفت حالا قرانت رو سر بگير...

الله بالاي محراب روشن شد...

صورتم اروم اروم خيس شد...

--------------------------------

مي خواي چي بهم بگي هان؟كه هنوز وعده ي يه سالت تموم نشده؟كه اگه من بدعهدي كردم تو هنور تااخرش هستي؟اره؟

چي مي خواي بگي؟بادل من مي خواي چي كار كني؟كه هنوز از قسمت يه ساله كه رقم زدي چند صباحي باقيه و دل من بسوزه كه ديگه تموم شد؟

اخ دلم داره مي سوزه...يه سال توفيق هر شب و هر روز...يه سال بي قراري...كجا بردي منو تو اين يه سال؟گفتم يادت مياد؟پارسال همين جا بود...همين جابود كه نشستم و جلو روت زار زدم...يادت مياد پارسال همين جا بود كه قسمت دادم و باهات عهد بستم...

يادته عهد منو؟يادته گفتم يه سال سفيدي از تو...صبر از من...

يادته به كي قسمت دادم؟يادته گفتم تو رو به صبر زينب نذار عهد بشكنم...نذار بخوام...

يادته باصداي  الهي العفو گفتم هرچي مي خواي بكن... بسوزون...خاكستر كن...ويرون كن...اگه بازم راضي نشدي بكش...روزي هزار بار بكش...اما خودتو نگير از من...

بك يا الله...

الله بالاي محراب روشن شد...سبز سبز...سرم رو كه بلند كردم درست روبه روم بود و دلم اروم...بلند شدم وايستادمو قران رو گذاشتم روي سرم...

بمحمد...

سجاده ي سورمه اي رو به قبله باز بود و عطر نرگس تو اتاق پر شده بود...28 صفر...روي خاك...توي اون قصر ابدي خاكي...رو به اون اسمون ابري...

بعلي...

پشت اون پنجره ي باز...زير اون سيل اسمون...صداي هق هق توسل روز غدير تو اون جمعيت...عيدي دل من...برگشتن مسافرم...

بفاطمة...

اخ مادرم...

عطر ياس...زير سقف بلند مهديه تهران...التماس خانوم مظلوم...گفتي پاشو بيا...پاشو بيا امشبم دعوتي روزيت اينجاست...گفتم خانوم پس دلم چي؟از كي طلب كنمش؟

عطر ياس پيچيد و دلم اروم شد...

روي سنگ هاي مرمر حرم نشستم و كميل خوندم...اون خوند و من خوندم...

بلند شدم وداع كنم.مست اون نور مهتابي صدام رو شنيد و جواب داد...

گفتم خانوم من كه اينو نخواستم...صبر اومد...

بالحسن...

منتظر شدم...واسه ماه كامل اين بار...اخه گفته بودن بازم مست مي كني...مثل همون وقت...ماه كامل دلم گرفت....مثل هميشه و هر ماه...

صداي قران پرشد و و يه بار ديگه خاتم...گفتم غمش...اون شب باخنده خوابيد...گفتم دلش...اون شب باارامش خنديد...

بالحسين...

سفرت سلامت مسافر ديار عشق...

صداي باد ميومد...روز عاشورا...توي اون سرما...توي اون خيابون كه دور تادورش دسته ها باطبل سنچ نوا رو بي نوا كرده بودن غرق اون سربند سبز...

غرق اون صداي سينه ها كه انگار تمام طبل ها رو در هم مي كوبيد...

رو به روي مسجد...ميون اون همه شمع روشن...نگا به اون گنبد نيلي...

گفتم اقا دلم رفت!...

صبر اومد...

از زينب خوند...

گفت مگه عهد نبستي به صبر زينب؟...

بعلي بن الحسين...

دلم تو سكوتش لرزيد گفت صبر كردم...

بمحمدبن علي...

دلم تو غربتش لرزيد گفت صبر كردم...

بجعفربن محمد...

دلم تو ارامشش لرزيد گفت صبر كردم...

بموسي بن جعفر...

دلم تو صبرش لرزيد گفت صبر مي كنم...

قم...رو به رو ي حرم حضرت معصومه...توي صحن نشسته بودم و زيارت حضرت فاطمه رو مي خوندم و اين بار التماس مي كردم خانوم تاكي؟...

صبر اومد...

نماز خوندم...

نماز شكر...

نماز حاجت...

انقدر خوندم تادلم اروم شه....

وقت وداع...ديدم واسه دلم هيچ نكردم...ديدم خودم بازم يادم رفت...

بعلي بن موسي...

واي دلم....

صحن ازادي...

تو عطر نم خاك...

تو يكي از اون حجره هاي كوچيك نيلي رو به گنبد طلا...

توسل خوندم...

جامعه كبيره خوندم..

الرحمن خوندم...

زيارت عاشورا خوندم...

شب اخر بود...براي اولين بار رفتم تو ي حرم...تو كل اون چند روز همه جا رفتم الا كنار ضريح...روبه رو ضريح وايستادم و زيارت نامه خوندم...اونجا واسه اولين بار  خواستم...ديگه چيزي جلودارم نبود...گفتم تانگيرم نميرم...

باسه تا نذر غريب وداع كردم برگشتم...

بمحمدبن علي...

بعلي بن محمد...

بالحسن بن علي...

بالحجه...بالحجه...بالحجه...

بلند شدم رو به رو اون الله سبز وايستادم...

گفتم خدايا...

عهد صبر نشكستم و عهد سفيدي نشكستي...

عهد معرفت نششكتم و عهد بامن بودن نشكستي...

...

عهد دل شكستم و عهد دل نشكستي...

عهد زلالي شكستم و عهد پاكي نشكستي...

خدايا امروزم رو...اين حالم رو..اين دلم رو...اين صبرم رو...اين بي تابي رو...اين ارامش رو از تو دارم و از تك تك اين 14 نوركه هر روز يك سال شدن توسلگاه من...

مداد سفيد حالا مي فهمي واسه چي انقدر اصرار داشتم به ختم قران امسال؟حالا مي بيني چرا دل بستم به سفيدي اون سحراي بدون ماه؟

خواستم احياي عهد كنم...

چه احياي بامن كرد...احياي اون الله...احياي احياي من...

احياي همون جايي كه پارسال بودم...احياي اون خواستنا كه واسه خودم نخواستم...

احياي رو سياهي همون يه باري كه صبر نكردم...

احياي اسمانم...

حالا مي بيني بي رنگي شب ميعاد منو؟حالا مي بيني ارامش ناب وعده گاه منو؟

اتيش من گر نگرفت...اما خاكسرتم نشد...سوزوند...اروم اروم...

باشعله ي يه دونه شمع و بس...

حالا امادم...

اماده ي اماده واسه پناه گرفتن پشت " يا نور كل نور"...

الهي العفو...

-----------------------------------------------

در انتهاي يك شب مهتاب پر سكوت...

وقت سحر كه بانگ موذن رسد به گوش...

در خلوت و سكوت شبستان مسجدي

مردي نشسته است چوشمع ساكت و خموش...

بلند شو...بلند شو جلو جلو راه بيفت به سمت مسجد كوفه...

ديگه نيازي نيست من برات چيزي بگم كه...تو حلال زاده تر از اين حرفهايي...پاشو برو پيش بابات...

مردي كه شد در او حبيب مقصد وجود

مردي كه مظهر كرم و علم و دانش است

مردي كه شد عيان ز رخش جلوه ي خدا

مردي كه رمز زندگي و افرينش است...

او باخداي خويش به راز و نياز بود

فارق ز هاي و هوي جهان و جهانايان

مي بود غرق درياي عشق و شور

عشقي كه عاجز است ز توصيف او بيان...

نگاه كن..

دستاش رو بلند كرده...

مولاي يا مولاي...

كي ميدونه كه چه لطفي به علي كردي تو شمشير

باهمه سردي و بي رحمي بازم مردي تو شمشير...

تو كجا بودي كه عمري چشم من دوخته به راهته

اومدي اومدنت براي رفتنم صراطه...

من و تو راهي مرگيم من مسافرم تو مركب...

ديگه راحت ميشه بالطف تو جون مونده برلب..

زخم نه، مرحم گذاشتي رو سرم نه، روي قلبم...

كه پراز جراحت نيش زبونه خلق قلبم..

تو خودت خبر نداري اومدي كشيدي بيرون استخون رو از گلو...

خار رو از ديده هاي پرخون..

اما باهمه ي اين محبت هات...

چي ميدوني چي كشيدم توي اين چند ساله شمشير...

ديگه راحت ميشم از غصه ي هيجده ساله شمشير...

حالا گوش كن...

فاطمه منتظره...

لحظه ي ديدار نزديكه...

گوش كن ناله شمشير شده نواي هلهله ي اين ميثاق...

نگاه كن برق اين شمشيرشده مسير وصال دوباره علي و فاطمه ...

بلند شو...

نگاه كن اسمون رو...

ببين هوا پر عطر ياسه...

مست باش...مست مست...

 

+غریب ترین اذان ماه اسمان...


12:44 | فرياد |