تبليغاتX
ديوار بي حصار

مثل هميشه سوار اتوبوس شديم.

نشسته بوديم تا راه بيفته.

اتوبوس كه شلوغ شد راننده هم اومد.

همون موقع يه پسربچه ي كوچيك شايد 6يا7ساله  بايه دسته فال سوار شد.

كوچيك بود...خيلي كوچيك و معصوم...

طرف هركي رفت نگاهش نكردن.

اومد ته اتوبوس مي خواست برگرده بره صداش كردم.برگشت.چه چشمهای قشنگی داشت...قهوه ای درشت بامژه های بلند...خیلی قشنگ و معصوم..

تااومدم از كيفم پول در بيارم اتوبوس راه افتاد.يه ان هراس دوييد تو چشمهاش.نمي دونست بمونه يابره.راننده بي توجه راه افتاده بود.

نگاش كردم بهش گفتم برو جاميموني.

تند دوييد و رفت تو مردونه كه پياده شه.وسط مردونه پاش سرخورد و خورد زمين.منم باهاش پريدم.

يه پيرمردي بلندش كرد و رانننده نگه داشت و اون باترس پياده شد...

همين.

نه مادري بود كه بلندش كنه و بغلش بگيره.نه پدري كه دستاش رو ببوسه و خاك لباسش رو بتكونه.

كوچيك بود.از اميرم خيلي كوچيك تر...

معصوم بود.

از اميرمن خيلي معصوم تر...

دلم مي خواست همونجا بزنم زير گريه.

نمي دونم چرا.

درسا برگشت نگام كرد.

ديوونه چت شد؟چيزي كه زياده فال فروش.

چقدر اين بچه مظلوم بود..

چقدر معصوم بود نگاهش..

خدايا؟

چي تو اين بچه بود كه منو اينجوري به هم ريخت؟

اي لعنت به اين مملكت صاب مرده...

اي  تف به ذات بي شرف پول پرست زالو صفتتون..

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 15:10 توسط فرياد |

همه رفتند كسي دور و ورم نيست

چنين بي كس شدن در باورم نيست

اگر اين اخر و اين عاقبت بود

به جز افسوس هوائي در سرم نيست

همه رفتند كسي بامانموندش

كسي خط دل مارو نخوندش

عجب بالا و پايين داره دنيا

عجب اين روزگار دلسرد باما

يه روز دور و ورم صدتا رفيق بود

منو امروز ببين تنهاي تنها

خيال كردم كه اين گوشه كنارا

يكي داره هواي كار مارا

يكي هم اين ميون دلسوز ماهست

نداره ارزو ازار مارا

عجب بالا و پايين داره دنيا

عجب اين روزگار دلسرد باما

يه روز دور ورم صدتا رفيق بود

منو امروز ببين تنهاي تنها

تنهاي تنها

تنهاي تنها...

پ.ن_دلم بهشت بارانيت را مي خواهد.خيس شدم رفيق!

پ.ن_من كيم در اين همه شب؟من كيم براين همه خاك؟

دفتر خاطراتم را ورق ميزنم.

روزهاي سخت بسيارند.

و سختي روزها چه ناچيز!

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 11:47 توسط فرياد

" او كه بايد عكس بگيرد حكما خودش عكس مي گيرد...ياعلي مددي!

زندگي گذر هفت كور است.براي همين است كه مي گذرد و براي همين است كه مي گذرند.نمي دانم...

اما من بيشتر گذرهارا از خودم دراورده ام....

يانه..نمي دانم...شايد گذرها بيشتر من را از خودم دراورده اند...چه مي گويم؟!

زندگي محل گذر است.گذر خدا..گذر هفت كور...گذر پوست...همان كه گذرش به دباغ خانه مي...افتاد."

 

 

+دوباره دارم مي رسم به حال ابان پارسال...

به قول اتشي:

تكرار كن

تكرار كن فراغت را و رهايي را

تكرار كن

پرپر شدن را و شكفتن را

تكرار كن

خزان شدن را و رستن را

تكرار كن تااشتباه نكنم

تابي خردانه بر لحظه ها گام نگذارم

تكرار كن و مقدر كن تا پشيمان نشوم

تا پشيمان شوم كه چرا پشيمان شدم

تكرار كن

مرا تكرار كن!

آمين!

 

 

+پنجشنبه شب  بازم كميل رو نشون ميداد...تو بين الحرمين مدينه...

شكر...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 21:48 توسط فرياد |

اينجا بارون مياد.

ابري نيست.اما بارون هست.

اسمان هست.اما ابري نيست.

اسمان گرفته است.بارون هم مياد.باز هم ابري نيست.

ابر نيست.

خورشيد هم نيست.باهمند.اما اينجا نيستن.

ابر خورشيد رو برده تاخودش تنها باشه.خورشيدم نذاشته كه ابر اينجا به جاي اون تنها بمونه.

سياست بي نتيجشون همچنان ادامه داره.

هردوشون غافلند.يه غفلت قشنگ كه اصلا باقوانين طبيعت جور در نمياد.

هنوز بارون هست.ولي ابري نيست.

اسمان هست.از هميشه بيشتر هست.از هميشه اسموني تر و ابي تر هست.تنهاتر هم هست.

تنها..

تنها؟

تنها.پرواز.فرياد.

تنها در فرياد= فرياد

فرياد در پرواز= فرياد

تنها در پرواز= اسمان!

ميشه؟

شد...

پرواز بي تنها= اسمان...

شد؟

داره ميشه.مگه ميشه كه نشه؟

قديما مي گفت مگه ميشه كه بشه؟از چي مي ترسي؟از اين كه بشه.اخه چرا بشه؟چون اون موقع خيلي چيزها هست كه حالا نيست.

چه قشنگ...نگفت اون موقع خيلي چيزها نيست كه حالا هست...

مگه ميشه يه چيزي هست بشه.بعد نيست بشه.ميشه؟

فرياد در دريا= فرياد و دريا

فرياد بي دريا= فرياد و دريا

نميشه...

مگه ميشه يه چيزي اول نيست بشه.بعد هست بشه؟ميشه؟

فرياد در تنها= _

فرياد بي تنها= فرياد.

شد...

خوب شد؟اره...

بد شد؟نمي دونم...

چرا؟ميشد كه بد بشه...

چجوري؟اگر خوب بود....

مگه بد بود؟بد ميشد....

اگر بد بود چي؟اونوقت بد ميشديم.اين بد بود...خيلي بد...نخواستم كه بخوام...نخواستم كه بشه...نه به خاطر بديش.نه به خاطر خوبيش.به خاطر نشدن.

مگه مي دونستي چي ميشه؟نه.

پس چرا؟نمي خواستم چيزي بشه.چه خوب.چه بد.

ابر نيست.بارون مياد.خورشيد نيست.بارون مياد.

ابر در خورشيد= باران

ابر بي خورشيد= باران

خورشيد بي ابر= باران

ميشه؟

داره ميشه...

بد در بد= نمي خوام.

خوب در خوب = نمي خوام

خوب در بد = نمي خوام

چي شد؟

همون چيزي كه بايد ميشد.هيچي...يعني همه چيز هيچ و پوچ؟هيچ و پوچ شد تاهمه چيز شه...

ابر نيست.بارون هست.خورشيد نيست.بارون هست.

بارون هست.اسمان هست.

اسمان هست.گرفته هست.

اسمان هست.ابي نيست.

اسمان هست.لاجوردي شده.

اسمان لاجوردي هست.تنها نيست...

ستاره هست.يه دنيا ستاره...يه دنيا ستاره كه نه خوبند و نه بد.هيچ اند و همه چيز.

ميشه؟

بارون مياد.

 

 

پ.ن.فكر مي كردم نوشتن يادم رفته...اما شد...اون جوري كه مي خواستم و اون حرفايي كه بدجوري سنگيني مي كرد...نمي دونم هنوزم هستن كسايي كه فرق نوشته هاي خودم رو با نوشته هاي كپي بفهمن يانه...

پ.ن.يه موهبت بزرگي كه خدا گاهي از بنده هاش مي گيره درك نكردن ديگرانه...

شكر...

پ.ن.ببخش...

یاحق.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 21:21 توسط فرياد |

دوست دارم صدات كنم تو هم منو صدا كني

من تو رو نگاه كنم تو هم منو نگاه كني

دوست اونه كه دوستشو نگاه كنه

اگه دردي مي بينه دوا كنه

قربون كبوتراي حرمت

قربون اون همه لطف و كرمت.

 

مشکلی پیش امده انگار

آخر مقادیر زیادی دهان باز مشاهده میشود

و تعداد محدودی انگشت اشاره به سمت مقصر احتمالی

کمی که میگذرد ، صاحبان انگشتهاي اشاره ،

كه شايد دهانشان كمتر از بقيه باز باشد

شروع به تاييد كردن ميكنند و سرانجام

تصميم گرفته ميشود ،

مقصر يا شبه مقصر و يا ... را مي آورند و حلش ميكنند

خوب كه حل شد او را ميبخشند

و بعد سر انگشت تدبير بر چانه مينهند و بار ديگر نتيجه ميگيرند كه "خيلي ميفهمند...!"

پ.ن:رفيق!امروز ديگر هيچ نمانده از تخيلات ساده ام در ان روزها.همه ي ان لحظه هاي مبهم كوهي از اثبات گذشته ساخته اند برايم.

پ.ن:نمي دونم چرا وقتي تو اسمان شدي همه رفتن دنبال پيدا كردن اسمان هاشون...يعني اسمان اين دنيا انقدر زياده؟

پ.ن:بعد اين همه وقت از تبريك تولد قشنگ امام رضا نتونستم بگذرم و دعوتتون نكنم و بهتون تبريك نگم.اگه يه روزي بايه شور قشنگ تولد تك تكشون رو تبريك گفتم .اگه يه روزايي اين وبلاگ باعشق مدينه به روز ميشد و حالا انقدر خاكستريه بااين حال شور اون صحن قشنگ ازادي هيچ وقت از يادم نميره..

به كرم خودش يه روز دوباره...

عيد همتون مبارك...مارم دعا كنيد..

۸۸/۸/۷          

ياحق.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 15:6 توسط فرياد |

زیبا سلام..

زيبا يك روز ديگر يك ساعت ديگر و يك لحظه ديگر را به من بخشيدي براي زنده ماندن.. براي از تو گفتن و براي از تو شنيدن .

ممنونم...

گوش كن ...

صداي زمين را مي شنوي ؟ چگونه تسبيح خدا مي گيد ...

«خدا بزرگتر از توصيف انبياست

خدا تو جوونه انجيره

خدا تو چشم پروانه است ..

وقتي از روزنه پيله اولين نگاهش به زمين مي افته »

پروانه ...

كاش من پروانه بودم .

كاش خدا در چشم من هم بود..

كاش مي پريدم ..

خسته ام از اين خزيدن بيهوده ..

 

نگاه دوم

براي پروانه شدن بايد مرد و زنده شد.. بايد عادت كرم خاكي بودن رو كنار گذاشت .. بايد ريسك كرد..

كرم خاكي هم پرواز رو دوست داره اما توي نظر اون آسمون خيلي كوچيكه..

به اندازه اي كه با بالا رفتن از يه درخت خودش رو تو آسمون حس مي كنه ..

اون نمي دونه كه هر كرم بالقوه استعداد پروانه شدن داره .

اون نمي دونه كه آسمون بزرگتر از گستره ديد يه كرم خاكيه ..

اون فقط طبق عادت مشغول خوردن برگ هاست و بالا رفتن از درختي كه شايد اون رو پيش خودش يه نردبون براي رسيدن به آسمون تصور مي كنه .

 

نگاه سوم

براي اين كه قدرت پرواز پيدا كني بايد از خيلي چيزا دل بكني

بايد چند وقتي عادت روزانه ات رو عوض كني. بايد خودت رو جدا كني از جمعيتي كه مانع رسيدنت به آسمون ميشن.

اونها تنها كارشون خزيدنه .. نمي دونن كه در درونشون يه پروانه آروم گرفته ..

همون پروانه اي كه با گذر زمان اميدي به دنيا اومدن نداره..

براي اين كه بتني پرواز كني بايد دور خودت پيله ببافي

دور بشي از خيلي چيزها .. تلاش كني .. تو مي توني پروانه بشي اگر بخواي !

بايد توي پيله به آب و آتيش بزني تا بتوني بال پرواز پيدا كني

اين معجزه نيست.. قدرت دروني ماست.

اما انگار پروانه شدن را دوست نداريم وگرنه...

نگاه چهارم

 اينجا نقطه صفر پروانه شدن است

برگ هاي توت ما را فريب دادن .. ما تمام اين سال ها فقط پيله تنيديم .

واي اگر پيله ها ما را خفه كند.

واي اگر تا ابد كرم بمانيم .

گوش كن .. صداش رو مي شنوي ؟

- پروانه كجا بودي ؟ تو قرار بود از اول فقط دور اين بام بگردي .. چرا اينقدر دير آمدي؟

واي اگر فصل پروانه شدن ما نرسد ..

واي اگر تا ابد كرم بمانيم ...

اينجا نقطه صفر پروانه شدن است. كسي از بيرون كمك مي كند تا تو رها شوي ..

 

پ.ن:عاشق این پستت بودم مداد سفید...

پ.ن:کاغذها خط خطی میشن...ناگه ها خط خطی میشن...نوشته ها خط خطی میشن...سفیدی ها خط خطی میشن...

من...تو..هممون خط خطی میشیم...ادمها خط خطی میشن...

اما نذار دلت خط خطی بشه...

بکش...یه حصار قشنگ بکش دور احساس دلت واسه خودت و خودش..بعد برا اون خط خطی کن..تقسیمش نکن..وقت براش تعیین نکن!

وقتی می خوای براش بگی بگو حتی شده بی صدا...

پ.ن:دلم خط خطی شده...بی صدای بی صدا...

پ.ن:کوله پشتیت خالی شده؟نترس مسافر...رهایی یعنی خالی بودن..تاخالی نشی نمی تونی پر شی...اگه بهت فرصت پرشدن دوباره داده گله نکن از قشنگی هایی که کنار اون زشتی ها ازت گرفته..تر و خشک همیشه باهم می سوزه..

این بار بگرد و گلچین کن...

پ.ن:خالی شدم...اسیر اسیر...

پ.ن:اوج می گرفتی تو پرواز...تو شروعی که نمیدونستی چرا شروعش کرده؟اما حالا می خوای باپایان مصیبت اوج بگیری...حالا حس می کنی تو شروع تو بندی..

پرواز راضیه به رضا..

اینجا همه می پرسند حالت چطور است.اما کسی یکبار از من نپرسید بالت...

زمینی ها بی بال و پر نیستن...فقط پرواز رو نمی فهمند..مرغ دل فقط اسیر فکر بی بال و پریه..وگرنه همیشه پرواز رو خوب بلده...

رهاش کن..

پ.ن:رهاش کن...

پ.ن:مثل طوفان بود...مثل طوفانه...می بینی؟همیشه می برد...می اورد...

حالا..

برد..

برد..

برد؟

کجا؟کی؟چرا؟

چرا...

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:0 توسط فرياد |

میان  عالم  و  شاعر

دشت  سر سبزی  هست

اگر عالم  از ان بگذرد 

حکیم  می شود

و اگر شاعر  از  ان بگذرد

پیامبر.

پ.ن_يه ديواره...يه ديواره...يه ديواره...

صداي اصلانيه و تكرار اين روزها...

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 16:0 توسط فرياد

جاده،

گفتي،

يعني«رفتن»؟

جاده يعني تكرار همين واژه؟

دريغ!

دوست دانايم!

دانا باش!

كه حقیقت بس غمناك تر است

جاده رفتن نيست

كه تو بتواني بااساني،

چند كمند

سوی افاقي چند

از پي صيد ابعاد زمان اندازي

كه به دام اري اهوهاي«مي روم و خواهم رفت و خوا...»

كه به بند اري اهوهاي چست زمان را

*جاده«رفتن»نيست

(جاده مصدر نيست!)

جاده تكرار يك «صيغه»ي غربت بار است

جاده يك صيغه كه تكرارش

گردبادي است كه باخود خواهد برد

_كه برد_

هرچه برگ و بر باغ دل تو

هرچه بال و پر پروانه ي پندار مرا

جاده«رفتن نيست»

جاده طومار و نواري نه و جوباري

جاده يعني

رفت!

رفت!

رفت!

همين!

........................

هر فرود خنجري

از صعود خون كنايتي است

مرد!

اين عروج نيست؟

تا رسالت ترا كنيبه اي؟...

*

هر صعود خون

از فرود خنجري اشارتي است

اين سقوط نيست؟

(ديدار در فلق_منوچهر اتشي)

(هر وقت اسمشو مي بينم ياد مهراد اتشي ميفتم و مهرام!!!)

 

 

 

+حرفهايي رو كه هميشه خودم به همه ميزدم و به خودم گفتي و انگار حالا من مجبورم دوباره همون حرفهارو باور كنم و به خودت بگم...به قول تو نمي تونم نه...سعي مي كنم....

+اين روزها روزاي خوبيه.اروم و بي دغدغه.نه شور داره و نه شور مردگي.به قول درسا خلوت و راحت...

+بهشت باروني كم كم داره از پشت ابرا مياد بيرون...اين روزاش خيلي قشنگه...مثل روزاي اول پيدا شدنش...اگر همسفرانه اش غبار نگيره...

+شايد با بادها حكايتي است.شايد كه بادها بادند...

+طبق معمول حرفها دارم اما این دفعه حوصله ی گفتن ندارم.

+باعرض شرمندگي بابت اين كه مدتيه مياين اينجا و بي جواب ميمونين.يه كم سرم شلوغه و فرصت زيادي ندارم.تايكم برنامه هام درست شه شرمندتونم كه سر نميزنم.و ممنون بابت كامنت ها.سعي مي كنم جواب كامنت هارو تو قسمت كامنت دوني بدم.

+مسابقاتمون به زودي شروع ميشه.خيلي برام دعا كنيد كه مهمه و حيثيتي... 

+ اين شما هستيد كه عادلانه انتخاب خواهيد كرد.دار و دسته ي من و دموكراسي ديكتاتورهارا يا،دار و دسته ي دوستان من و ديكتاتوري دموكرات هارا...؟!

+آي..آ د م  ها....

 یاحق...

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 16:44 توسط فرياد |

دنبال قبرها که بگردی، می فهمی پیرهای شهر زندگی را بیشتر می شناسند

و سخت است میان سیمان های خیس پیدا کردن قبرت

که تنها نشانش خنده ی توست بر فرازش، که دیگر نیست

تا آمدنتان زیاد مانده است ای نا بسامان ترین تماشاگران

که تنها سرگرمیاتان دیدن ترس من است از دیده شدن زخم های پنهان بدنم

دلم خیالی می خواهد عاری از زندگی

همانگونه که دلم زندگی می خواست عاری از خیا ل

و عجب خموده ام در میان خویش به یاد آن روز که بی خویش از این خواب گذشتم

به یادم نیاورید، که خنده هایتان و ناز قدم هایتان را قاب کرده ام به دیوار خانه ی ابدیم

و هر روز گوشه ی این گوشه را می خراشم به باقیمانده ی ناخن هایم

و عمق شکاف هر روز بشتر و بیشتر می شود

که مبادا بدزدید خاطرات کس دیگری را به کلامتان

که هرکس می داند سهم خنده اش را از مرگم

که ... ؟

عجیب حزن قریبی دارد این روزگار

و زندگی که آآشفتگیش را مدیون ندای گنجشککانی است که آرامش را به هیاهو فریاد می زنند

شما را به خدایان نپرستیده تان قسم، شمشیرهایتان را تیز کنید، طاقت کبودی ندارم!

 

 

پ.ن1_در فصل زرد پاييز بيم از دريچه دارم،ديدن نمي توانم كوچ پرندگان را...

پ.ن2_چه غريبه پاييز امسال...از هميشه غريب تر...

پ.ن3_بهشت بارانيمان در هياهوي تنهايي ها گم شد...

پ.ن4_دارم سعي مي كنم.مقدمه ي تونستن.نه خودش.

پ.ن5_فكر كردم كه قالب رو عوض كنم.به گفته ي خيلي ها قشنگه.اما از سرماي تجمليش يخ ميزنم...تاببينم چي ميشه.

پايين نوشته هام خيلي وقته نمي نويسم نه؟

ياحق...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 18:33 توسط فرياد |

مطلب پايين رو بخون و بيا...تكراريه ميدونم اما بخون و بيا..

امان از راه بي عابر امان از شهر بي شاعر

امان از روز بي روزن امان از اين همه رهزن

امان از باده بي باده امان از سرو افتاده

امان از تيغ بي دردان به جاي بوسه برگردن

امان از سايه ي بي سر بر اين درگاه درداور

امان از ناتمام تو امان ازناتمام من

امان از روز بي رويا امان از شام مرگ اوا

امان از جاي صد دشنه ميان چين پيراهن

امان شعله ي اخر هجوم باد و خاكستر

كه از پروانه ي پرپر اجاق شب نشد روشن

امان از باده بي باده امان از سرو افتاده

امان از تيغ بي دردان به جاي بوسه برگردن...

ببار اي خوب ديروزي

براين بازار خودسوزي

كه اين غم خانه ي بي قيد

ندارد اه مرد افكن

 ميان گفتن و خفتن

ميان ماندن و رفتن...

داشتم دنبال شطرنجش مي گشتم كه يه هو رسيدم به اين...شروع كرد به خوندن...منم شروع كردم به نوشتن...

اگه مطلب پايين رو نخوندي راهت رو بگير و برو...چون حد فهمت اندازه ي همون جمله ي "زيبا بود" و منم خوش ندارم از رفت و امد اين زنده  هاي بدبخت خواب تو اين صفحه...

بهت برخورد؟

عيب نداره...به منم خيلي برخورد...خيلي بيشتر از تو...به منم خيلي برخورد وقتي يه مخلوق خدا خودش رو تحويل گرفت و به 4 ميليون ادم گفت خس و خاشاك...

به منم خيلي برخورد وقتي شعور منو نه در حد خر كه مثل يه گاو فرض كردن و جاي دادگاه محاكمه نمايش كمدي جلوم گذاشتن و گفتن بفرما...نوش جان...

به منم خيلي برخورد وقتي يه دوست عزيزي از سخنراني ميون مراسم احبا نهايت استفاده رو كرد و گفت خطبه هاي طلايي اقاي مظلوممون رو اويزه ي گوشتون كنيد كه به خدا خيلي باگذشت و صبوره...

به منم برخورد وقتي سريال ماه رمضون رو به خاطر بازي يه اغتشاش گر پشت صحنه فيلتر كردن...

به منم خيلي برخورد وقتي يه "اقا"نشست اون بالا و گفت عليم وقتي متوجه خطر خوارج واسه اسلام شد حكم شمشير داد...

به منم خيلي برخورد وقتي ظالمي با دست عليل دم از مطلوميت زد كه نگاهش تير خلاص بود واسه ظلم شرعي...

به منم خيلي برخورد وقتي بچه ي مردم خودش رو از رو پل پرت كرد پايين پدرش صورتش رو باخون بچه اش شست...

اخ نميدوني چقدر به من برخورد..

اما خوب من بي خيال شدم...تو هم بي خيال شو...

اماديگه نه...اين يه قلم رو ديگه شرمنده رفيق...

اره...چقدر خنديدم به خودم اين سه ماه...نمي دوني چه خنده اي بود كه...

حالا كم كم اون بغض خشم داره سر باز مي كنه...

درد داشت...خيلي درد داشت...درد داشت وقتي جمله هايي رو مي خوندم كه اين همه سال تو گوشم خوندن كه متعلق به يه جاي دوره...يه جاخيلي دورتر از من و دور وريام..حالا نزديك بود...مثل رگ گردن...

درد داشت وقتي مجبور بودي باوجداني بجنگي كه هر روز بهت ياداوري مي كرد كه خودتي...

درد داشت وقتي ديدم عقلت...شرعت...دينت...ياسينه تو گوش خر...بعد بهت انگ ملهد ميزنن و تمام...

درد داشت وقتي شب بيست و يك تو روضه ها واسه اولين بار نشنيدي كه باهمه ي وجودت لمس كردي كه وقتي ميگن مگه علي نماز مي خوند؟يعني چي...

درد داشت وقتي ادماي دور ورت يكي يكي رفتن سراغ جنبه هاي قشنگ زندگيشون و موندي بايه مشت موجي جوگير كه سر سه سوت بادشون خالي ميشد و علي ميموند و حوضش...

درد داشت...

بودن در كنار ادمايي كه تشويقت مي كردن كه كاراي مهم تري هم هست و ادمايي كه از كوچكترين فهمي بر خذرت ميداشتن...

درد داشت انتخاب بين فهمت...يانجات شرايطت و ادماش...

درد داشت سه ماه تو ي خواب زندگي كردن...نه نفس كشيدن...

واسه من درد داشت...

هرچه را كه ساختم عاقبت شكست...

و بعد يكي يكي اونايي كه مونده بودن هم كنار كشيدن...و چقدر من بيزار شدم از ادمايي كه فكر مي كردم ميدونن كه نيازشون تكاملشون نيست و اونا اسير همين نياز ها عقب گرد كردن..و هنوز هم گير همين عقب گرد كردنند...

ياد اسفند و فروردين افتادم...

يه سري از بچه ها بايد خوب يادشون باشه...

مثل صحرا...رزا...جاويد...مداد سفيد...احسان..ساره...

قرار بود يه سري برنامه هارو شروع كنيم...يادتونه؟برنامه هايي براي بزرگ شدن...بلند شدن...باشور شروع شد...

اما...

نو نطفه خفه شد...

هركسي درگيري هاي خودش رو داشت...درگيري هاي عاطفي تمام زندگي هاي تكراري بغرنج!!!!!!!

بعد درگيري هاي سياسي شروع شد...

همه باجبهه گيري هاشون اومدن...

اولش خوب پيش ميرفت...

اما بعد...جهت گيري ها جدا شد...اونايي هم كه موندن شدن كپي رايت عقايد همديگه بدون هيچ بينشي از خودشون فقط تاييد كردن...

خوب روزاي بدي بود...همه از هم پاشيدن...بدجوري هم پاشيدن...

چند نفري شروع كردن به تند رفتن تو جناح خودشون...احترام هارو شكستن...دور شدن...از همديگه..از خودشون...از اهدافشون...از عقايد و ارمان هاي اصليشون كه يكي بود...

بعد فروكش كرد...اروم اروم همگي از صحنه محو شدن...چندتايي مونديم كه هنوز به خاطر اهدافمون باچنگ و دندون مي جنگيديم...

اما ميدون خالي شد...

و اينبار كسايي به ميون اومدن كه شايد خالي بودن جاشون خيلي بهتر از بودن شورزده و بي پشتوانشون بود...

حالا ديگه همه كارهاي مهم تري داشتن...خيلي مهم تر...به اندازه ي هرشب دلتنگي و جز زدن واسه اينده ي مزخرفي كه معلوم نبود كي قراره برسه...

اره احسان...

متهميم به كلاه بوقي...خيليم متهميم...

به جرم غرق شدن دوباره...

منم...گفتم بي خيال...شايد جاي ديگه بايد بود...جاي ديگه بايد تلاش كرد...شايد جاي ديگه نياز به حضورم باشه...حداقل نه اينجا كه هيچ تاثيري برچيزي نداره...

خسته شدم از شور دادن به اين و اون و اخرش خالي موندن خودم!

اما حالا مي بينم اين خستگي فقط مختص من نبود...

احسان....صحرا...جاويد...رزا...مداد سفيد ماگم كرديم اون چيزي رو كه دليل بودنمون بود...گم كرديم و جاش فقط پوچي رو پيدا كرديم و سكوت رو...

مامتهميم به اين سطح پوشالي...به دروغ هايي كه به خودمون داديم...

ديدم كه خيلي از نسل قبل و نسل قبل تر ما هم الان تو همين نقطه ان...تو نقطه ي اتحاد ما و نقطه ي از هم پاشيدنمون...

داشتم به بحث هاي وب پسر خاك فكر مي ككردم...

احسان خيلي زور داشت باجهلي سرو كله زدن كه هيچ ايه و منطقي توجيهش نمي كرد...

ولي من وايستادم...وايستادم كه بگم من نه واسه اون هدفي كه شما براش سينه چاك مي كنيد!نه!من واسه فهم خودم بلند شدم!

اما يه هو ديدم زهي خيال باطل...انگار نميشه بازاري كار نكرد...

اما من نمي خواستم هرجاكار و بار داغ تر بود بساطم رو پهن كنم...

واسه همين گفتم كنار ميشينم...اينجوري خيلي بهتر بود...حداقل اون زمان...

احسان حتي شروع اون برنامه ها هم شده بود يه بازي!نمي دونم اينو مي فهميدي يانه!اما من از تك تك جمله هايي كه رد و بدل شد حس مي كردم كه فقط داريم بازي مي كنيم...

اون چيزي رو كه دنبالش بوديم تو اون جريان پيدا كه نشد هيچ بدتر گم هم شد...

خودت رو نگاه كن...تو هم بعد از اون جريان دلسرد شدي...

و چقدر سخته كه فكر مي كني خيلي چيزها از دست رفته....

خيلي شعورها..فهم ها...باورها...عقايد...

و خيلي ادم ها...

و چقدر سخته كه مي بيني همه ي اون ارمان ها تو سير روتين زندگي اون ادما نابود شد...

حرف من اين بود...

دارم داريوش گوش مي كنم...

انگار بغضش پرميشه تو تك تك اين جمله ها...مثل بغض جمله هاي بهمن ماه...

مي خوام از حرفهاي خودتون براتون بذارم...

احسان:

سلام. فریاد طبق معمول دلم گرفته.
حق با توئه. ولی می دونی چیه؟! قبول داری همه چیز اتحاد می خواد؟ قبول داری یه دست صدا نداره؟ نمی گم این توجیه واسه واینستادنه ها! نمی گم.
فقط... فقط می گم باید تک تک وایستیم تا بفهمیم چی می خوایم یا نه؟! فریاد ما انگار نمی خوایم بیدار شیم. هیچ کدوم. هر کسی هم که یه کم دوست داره بفهمه یه سازی می زنه. هر کی واسه خودش ساز می زنه و هر کی هم خواست به ساز یکی دیگه می رقصه. مثل یه لشکر شکست خورده که هر کسی یه گوشه ای مشغوله. یکی داره سمفونی درد می زنه. یکی داره با ساز دهنیش اشک می ریزه. یکی دراز کشیده به معشوقه اش فکر می کنه. یکی نشسته خاطرات می نویسه. یکی ستاره ها رو میشمره. یکی بی دلیل گریه می کنه. یکی مثل موجیا دور خودش می چرخه.

آره فریاد عزیز...

من مست و تو دیوانه! ما را که برد خانه؟!

دلم گرفته فریاد... دلم گرفته...

نمی گم اینا بده. ولی الان چی لازمه؟ فریاد ما نه جنگ رو به اون معنی دیدیم و نه درد انقلاب دیدیم. ولی انگار فریاد بیشتر از نسل قبلی درگیر این قصه ایم. فریاد باور کن اگه نسل قبل چیزی داشت و شاید ذره ذره باخت ما اصلا از اول چیزی نداشتیم که ببازیم.
ما کجاییم در این بحر تفکر؟! تو کجایی!
دلم گرفته فریاد... گرفته...

 

پوريا:

طوفانی بود هوای فکرت...
حقمونه دیوار؟
از مدینه فاضله بگم.مدینه فاضله ای که به زور ببرندت از قبر هم بدتره.آره اینه داستان اون قبرکنی که رو افکارش خاک می ریزه.با خودش میگه اینا مال منن.خالیه خیلی خالی.هر شب به جای خالی بالهاش دست می کشه.دیواری که دور مغز هم نسل هاش ساختن.به پاره کردن کتابهای سروش.به گشت ارشاد.به لابی روشن فکری.
به تظاهر . به تزویر.هم نسلی های برچسب داری که باید دهنشون رو ببندن...
من اینم.خیلی کمتر.آره دیوار حقونه.درد.حرکتی که کردیم حرکت خوبی بود.انقلاب رو میگم.ولی...
آقای غفاریممکنه کرواتتون رو در بیارید؟آقای غفاری کمکی تشویش دارید.متوجهید که.
و می خوام بزنم تو دهنش ولی ریشش...
سکوت حقمونه وقتی یاد نگرفتیم فریاد بزنیم.وقتی بهمون یاد دادن همیشه میشه کوتاه اومد..

 

تنها:
اینه؟
اینه اون اتکایی که گفتی؟
من برات چی بگم اخه؟
وقتی اسطوره شکست که دیگه جایی واسه امثال من نمی مونه!
میگی بمون و نذار و بشکن و وجود داشته باش!میگه سقوط نکن!
چرا؟
کجای کار اشتباهه؟
کجای کار خط خطیه؟
چرا همیشه درست خطا میشه فریاد؟چرا یه برا نمی گیم خطا درست شد!و این اشتباه بود؟!
حرف من اینه!
اینی که اینجا یه ضربدر قرمز کشیدی روش!

 

رهگذر:

اون روزها ما نبودیم و ندیدیم

پایان دوران سیاهپوستان انجیل به دست

و اغاز هزاره ی چهارمِ هوا کردنِ فیل رو

روزگار سپری شده ی منجیان سالخورده

ما ندیدیم بشود با قاشق کف سلول تونل زد

اصلا" انگار از اول تاریخ کوچکترین اتفاقی نیفتاده باشد...

 

 خيلي ها رفتن...

از لينك هاي من خيلي ها وبلاگاشون رو تعطيل كردن...اونايي هم كه هستن تو كمان...ولي اي كاش...اي كاش فقط يه بار ديگه...

فقط يه بار ديگه مجالي براي فكر كردن پيدا مي كرديم...

اي كاش...

 چقدر بده كه اين  من واقعيمون باشه وچقدر بدتر كه من واقعي گم باشه...

خيلي حرفها داشتم اما ديگه بسه...

خواهش مي كنم فقط كسايي كامنت بذارن كه مثل قبل مطالب رو مي خونند و مي فهمن...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 14:36 توسط فرياد |